روز پنجشنبه ساعت 5 بعد از ظهر تصمیم گر فتیم که به اتفاق مادر و برادرو دو فرزندم
به زیارت شاه عبد العظیم برویم.جای شما خالی به حرم رفتیم وبعد از زیارت ، نماز
مغرب وعشاء را هم خواندیم ،برای همه دعا کردیم. موقع برگشت هوا تاریک شده بود
،وچراغ بنزین هم روشن شده بود که ما تصمیم داشتیم که موقع رفتن بنزین بزنیم که
موفق نشدیم.
چشمتان روز بد نبیند ،که متوجه شدیم که بنزین تمام شده ،به سختی ماشین را به
کناراتوبان بردیم وبرادرم با یک گالن از ماشین پیاده شد ومن ومادرم هم پیاده شدیم
تا شاید هم کمکی باشیم ویا این که برادرم تنها نباشد خیلی صحنه بدی بود از
طرفی هوا تاریک بود ،رنگ ماشین تیره بود ،در اتوبان روشنائی کم بود ودیگر این که ما شین
روشن نمی شد که حد اقل از روشنائی چراغهای ماشین کمک بگیریم. در همان
لحظه ماشینی ایستاد وراننده گفت من می توانم شما را تا پمپ بنزین ببرم ،برادرم
باآن ماشین رفت ما ماندیم تنها،یک لحظه به مادرم نگاه کردم با یک وسیله سفید در
حال علامت دادن به ماشین هاست، که در آن تاریکی به ما نزنن،یک لحظه به درون ماشین نگاه
کردم دیدم دو فرزندم با چهره ای معصو مانه به من نگاه می کنند خیلی لحظه سختی بود چون احساس
میکردم کاری از دستم بر نمی آید دلم خیلی گرفت
، گفتم ای کاش
پدرم زنده بود وبه کمک مامی آمد چون احساس کردم تنها و بدون پناه هستم در آن لحظه یاد امام زمان
افتادم گریه می کردم و
امامم را صدا می کردم، ای امام زمان لطفی بکن به این کودکان که در ماشین هستند
نکنه یک ماشین توی این تاریکی بزنه به ماشین ما،فکرش آزارم می داد، که همان
لحظه یک پراید ایستاد دو نفر آقا پیاده شدند وخودشان بنزین داخل ماشین ریختن
ورفتند، من در حال تعجب ونا باوری بودم و از طرفی هم خیلی خوشحال از این که ماشین دیگه روشن
می شدمن هم ماشین را به یک قسمت که روشن تر بود ،بردم ومنتظر برادرم شدیم تا
بیاید.برادرم با یک گالن ۴ لیتری بنزین برگشت ولی چون ما تا پمپ بنزین ِبنزین داشتیم از گالن استفاده
نکردیم وبه پمپ بنزین رفتیم وبنزین زدیم وبه راه خود ادامه دادیم توی اتوبان نواب دیدیم یک ماشین
ایستاده و راننده کمک می خواد ما هم در ترافیک نواب بودیم از راننده پرسیدیم چه شده؟ گفت بنزین
تمام کرده همان لحظه مادرم گالن ۴ لیتری بنزین را به راننده داد توی نگاه راننده تعجب موج می زد اما
من تعجب نکردم شاید اون راننده هم داشت از ائمه اطهار کمک می خواست که خدا ما را وسیله قرار
داد.
آن روز متوجه شدم پدرم در کنار ما نیست ،ولی ما تنها نیستیم چون پدری دلسوز
مانند امام زمان داریم که ما را تنها نمی گذارد.تمام کارها واعمالی که ما انجام میدهیم به لطف
خدا و ائمه اطهار است.
اللهم عجل لولیک الفرج