مشتاق
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی...
هم بهار را دوست داشتم ولی علت آن را به یاد نمی آورم ،وقتی به مرحله کودکی ونوجوانی رسیدم باز بهار را دوست داشتم اما الان یادم هست چرا؟ چون نزدیک عید که می شد برای خرید به بازار می رفتیم ولباسها ی نو می خریدیم ،وبا شروع بهار وعید دیدنی ،عیدی می گرفتیم وای چه روزهایی بود. وقتی به مرحله جوانی رسیدم باز بهار را دوست داشتم و می دیدم بهار همان بهار است ولی من عوض شده بودم ،گویا چشمهایم را شسته بودم و جوری دیگر می دیدم. آمدن بهار را بعد از آن زمستان سرد ،جوانه زدن و شکوفه درختان را بعد از آن برگ ریزان زیبا می دانستم. تمام این تحولات همه نشانه قدرت خداوند است که ما انسان ها را دوست دارد ،شما هم در این بهار چشمهایتان را بشوید تا عظمت ولطف خدا را ببنید .هوای لطیف بهاری ،جوانه ها وشکوفه های بهاری ،باران بهاری را بینید..... در این بهار چه زیباست انتظار فرج. خدایا فرجش را نزدیک فرما. شدم دقت کردم که صدای چیه؟ کمی دقت کردم فهمیدم که صدای ناله های پا است که به آرامی به طوری که کسی را بیدار نکند ناله میکرد نگاهی به بقیه کردم دیدم بقیه خواب هستند خوب من هم چون گوش هستم صدای ناله ضعیف پا را شنیدم. طاقت نیاوردم ودست را بیدار کردم چون فکر کردم با کمی ماساژ بهتر شود ،دست بیدار شد ،وشروع به ماساژ پا کرد ولی درد وخستگی پا بیشتر از این بود. برای همین مجبور شدم دیگر دوستان را هم بیدار کنم تا این که به پا کمک کنیم. دهان گفت شاید با خوردن قرص حال پا بهتر شود ،پس قرصی به او دادیم وخورد. کم کم صدای ناله از بین رفت وپا خوابش برد وبعد از آن هم دیگر اعضاء هم بخواب رفتند چون همه روز قبل مشغول تدارک جشن نیمه شعبان بودیم وپا هم خیلی فعالیت کرده بود ولی خود پا از این همه تلاش وفعالیت خسته نبود چون هدف داشت ،برنامه داشت و از همه مهم تر عشق داشت واز این که یک قدم برای خوشحالی امام زمانش بر داشته است خیلی خوشحال بود پا توی همین فکرها بود که خوابش برد، از خدا می خواهیم که به ما هم توفیق دهد که در راه امام زمانمان یک قدم بر داریم ای پسر فاطمه، نور هدی سبزترین باغ بهار خدا با تو دل از غصه رها می شود پاکتر از آینه ها می شود ای گل گلزار خدا، یا رضا آینه ی قبله نما یا رضا … میلاد هشتمین امام، و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد. خورشید بی فروغ رود بی خروش دریا بدون امواج شب خالی از ستاره مادر بی عاطفه و زمین را خالی از حجت الهی نمی توان تصور کرد بال می گشودم به سوی حرم امام رضا دلم هوای زیارت امام رضا کرده دلم خود پرواز کرده ومن جا مانده ام اینجا ای کاش می شد که من هم با دلم پرواز می کردم به سوی حرم امام رضا التماس دعا در گهی غرق تماشا حضرت معصومه دارد امام صادق علیه السلام: من زارنی غفرت له ذنوبه و لم یمیت فقیرا هر که مرا زیارت کند گناهانش بخشیده شود و تهیدست نمیرد روضة الواعظین 1 /212 امام حسن عسگری : من زار جعفرا و اباه لم یشتک عینیه و لم یصبه سقم و لم یمیت مبتلی هر که جعفر و پدرش را زیارت کند چشمانش درد نمی گیرد و دچار بیماری نشود و گرفتار نشود روضة الواعظین 1 / 212 و اینک یابن رسو ل الله ما با قلبی پر از اندوه و چشمانی اشکبار از شهادت مظلومانه از راه دور زیارت می کنیم با امید اینکه ما هم در زمره زیارت کنندگانتان باشیم و بهره مند از فیض زیارت. السلام علیک یا صادقا مصدقا فی القول و الفعل السلام علیک یا خزان العلم... آن روزها دیگرآرامش نداشت ، خوب حق هم داشت . روزهای گرفتن نتیجه بود . هرچند ساعت یک بار می رفت روی سا یت سازمان سنجش تا ببیند جواب ها آمده یا نه ، یک بار صبح ، یک بار عصر ، یک بار هم آخر شب . کلافه شده بود و عصبی ، باخودش می گفت : ای خدا اگر قبول نشدم چی ؟ چی کار کنم ؟ همه ی بد بختی ها یک طرف ، جواب این و آن دادن یک طرف ، آخه اون به یه بچه ی درس خون معروف بود . و باید نتیجه ی زحماتش را می دید . فردا و پس فردا هم همین طور گذشت تا بالاخره حدود ساعت ده شب ، بی سرو صدا رفت پای کامپیوتر اما هر کاری می کرد ارتباط برقرار نمی شد ، انگار که همه ی کنکوری ها مثل او پشت کامپیوتر نشسته بودند تا ببینند چه گلی کاشتند ، صداش بلند شد ، بابا اینم کامپیوتراست ، سرعتش کم است خوب معلوم است نمی شه دیگه . همین موقع بود که پدر هم متوجه او شد و رفت کنار او تا باهم سعی کنند . آخ جون ! بابا دستت درد نکنه . رفتیم تو سایت ، خوب حالا شماره داوطلبی لازم بود . او بلند شد و به طرف اتاقش رفت تا شماره داوطلبی رو بیاره . از اتاق صداش بلند شد ، مامان ! دفتر یادداشتم نیست ، شما ندیدی ؟ همین جا گذاشته بودم ، توی کیف ، کشو ، کتابخانه وخلاصه هر جایی که فکرشو می کرد نگاه کردوگشت . وای خدا ! مثل اینکه قسمت نیست من امشب نتیجم رو ببینم . زنگ تلفن به صدا در آمد ، دوستش بود ، خبر قبولیش را می گفت . او که عصبی و کلافه بود گفت : همه چیز دست به دست هم دادن تا من امشب نتیجم رو نبینم . زنگ تلفن به صدا درآمد ، دوستش بود ،خبر قبولیش رو می گفت ،او که عصبی و کلافه بود گفت : همه چیزدست به دست هم دادن تا من امشب اسممو نبینم. از طرفی هم دلهره و اضطراب ، نکنه واقعاً اسمش توی لیست قبولی ها نباشه . خوب هرکس خودش بهتر می دونه که چی کاشته و چی درو می کنه . دوباره صدای زنگ تلفن ، این دفعه خاله بود ، می خواست ببینه چه خبر ؟ سر به سرش می گذاشت ، خوب اگه قبول نشدی بگو قبول نشدم دیگه ، چرا الکی بهانه می کنی ؟! همین موقع بود که دفتر یادداشتشو پیدا کرد و سریع تلفن را قطع کرد و رفت کنار پدر تا ببینه چه خبر ؟ وای خدایا ! اگه قبول نشم چی ؟ پدر می گفت اگه قبول بشی چی ؟ شماره داوطلبی رو وارد کردند . وای ! اون قبول نشده بود ، گویی که آب سرد ریخته بودند روی سرش ، او وارفت . دیگه نه حرفی ، نه حرکتی . همه خانواده چند لحظه مثل او نمی دانستند که چه کنند و یا چه بگویند .در همین موقع صدای زنگ تلفن دوباره به صدا در آمد ،بله یکی یکی خبر قبولی دوستانش می رسید .صدای پدر او را به خودش آورد ، خوب حالا قبول نشده باشی دنیا که به آخر نرسیده ، سال دیگه بهتر بخون حتماً قبول میشی ، باید بیشتر تلاش کنی ، مگر زندگی فقط دانشگاه است دنیا دار امتحان است یکی با قبول شدن امتحان میشه و یکی با قبول نشدن .... گویی دیگر گوشهایش چیزی نمی شنید ، اما جرات پیدا کرده بود گریه کنه اولش قطرات اشک آرام روی صورتش می غلتید ،یواش یواش صدایش بلند شد و تبدیل به هق هق و این دفعه گوله های اشک . پدر همچنان مشغول آرام کردن و نصیحت بود یک جمله گفت که او را که قبل از دیدن نتیجه اش غرور گرفته بود و حالا احساس سر شکستگی می کرد را قدری به خود آورد: خدا کند در کنکور الهی و آزمون های خداوند رد نشویم و از همه مهمتر در آخرت نمره قبولی کسب کنیم. او لج کرده بود و می گفت من دیگر نه درس می خوانم و نه کنکور می دهم ، اصلا همین فردا می روم کلاس آرایشگری و یا رانندگی ، شاید هم هر دو را با هم ، اما درس نمی خوانم امسال که قبول نشدم سال دیگه معلومه که قبول نمی شم ، رفت توی اتاق و در را به روی خودش بست مامان لطفا سیم تلفن را بکش دیگه حوصله جواب به این و اونو ندارم. شب را تا صبح توی تختش غلط می خورد ،همه اهل خانه آن شب را به همین صورت گذراندند . یک روز دو روز یک هفته و دو هفته به همین منوال گذشت ، حالا دیگر هیچ کس به او نمی گفت چه بکند وچه نکند، درس بخواند و یا کلاس برود ، به او فرصت داده بودند تا فکر کند و خودش به نتیجه برسد، معلوم بود که او دارد فکر می کند و شاید با خودش کلنجار ، یکی دو ماه گذشت یک روز صبح که از خواب بیدار شد مثل همیشه با بی حوصلگی رفت کنار پنجره اتاقش روزهای پاییزی با بادهای تند خود نمایی می کرد همین طور که داشت بیرون رو نگاه می کرد چشمش به یک مورچه افتاد که با سختی یک دانه گندم را که چند برابر خودش بود را به طرف لونه اش می برد،باد پاییزی مانعش می شد یکی دو بار دانه از دهانش افتاد اما مورچه دست بردار نبود وخستگی ناپذیر دست از تلاش بر نمی داشت ،دیدن این منظره او را به خودش آورد از خودش خجالت کشید با خود گفت یعنی من کمتر از این موجودم که بادهای زندگی مرا اینگونه نا امید کرده ،خدا را شکر کرد که به واسطه این مخلوق ضعیفش او رو متوجه خودش کرد ،عزمش را جزم و مصمم و جدی رفت سراغ کتابهایش تا دوباره شروع کند. حرف آن شب پدر هم در وجود او اثر کرده بود و او این بار با امید و انگیزه بیشتر شروع به درس کرد تا قبول شدنش وسیله ای برای پیشرفت و خدمت به مردم و سربلند در کنکور الهی باشد. یک روز در مورد امام زمان (علیه السلام) ،ازمادرش پرسید، مادر امام زمان در چه روزی ظهور می کنند مادرش هم گفت دختر کوچولوی من ما همه منتظر ظهور امام زمان هستیم که انشاء الله در روز جمعه ظهورمی کنند .روزها گذشت تا به روز جمعه رسیدند. مریم آن روز بر عکس روزهای دیگر زود از خواب بیدار شد وبعد از صبحانه خوردن ،شروع به مرتب کردن اتاقش کرد مادرش با تعجب به کارهای مریم نگاه می کرد وتوی دلش می گفت چی شده؟ همان لحظه مریم اومد گفت مامان پس کی می آید مادرش گفت کی مامان ؟ ما مهمان نداریم مریم باز به اتاقش رفت و مشغول مرتب کردن اتاقش شد ،نیم ساعت گذ شت مریم گفت مامان مگه امروز جمعه نیست ،گفت چرا ؟حالا یعنی چی؟ گفت خودت گفتی که امام زمان در روز جمعه ظهور می کنه خوب من هم منتظر هستم ببین اتاقم را مرتب کردم ،لباس تمیز پوشیدم که امام اومد خوشحال بشه ،مادر خیلی شرمنده شده بودچون می دید دخترش خیلی منتظردیدن امام زمان است . مادر توی دلش گفت ای کاش همه ما هم مثل مریم منتظر امام باشیم . منتظر واقعی کسی است که هر لحظه در انتظار دیدن روی زیبای محبوب خودش باشد نه این که به زبان بگوید منتظر هستم ولی در کارهایش نمودی از انتظار نباشد به دخترش گفت معلوم نیست کدامین جمعه امام زمان ظهور کنند واین امر با خداست ولی وظیفه ما این است که گناه نکنیم وبرای ظهور امام زمانمان زیاد دعا کنیم. همان موقع مریم ومادرش با هم دعای فرج را خواندند وبرای تعجیل در ظهور امام زمان دعا کردند. اللهم عجل لولیک الفرج به زیارت شاه عبد العظیم برویم.جای شما خالی به حرم رفتیم وبعد از زیارت ، نماز مغرب وعشاء را هم خواندیم ،برای همه دعا کردیم. موقع برگشت هوا تاریک شده بود ،وچراغ بنزین هم روشن شده بود که ما تصمیم داشتیم که موقع رفتن بنزین بزنیم که موفق نشدیم. چشمتان روز بد نبیند ،که متوجه شدیم که بنزین تمام شده ،به سختی ماشین را به کناراتوبان بردیم وبرادرم با یک گالن از ماشین پیاده شد ومن ومادرم هم پیاده شدیم تا شاید هم کمکی باشیم ویا این که برادرم تنها نباشد خیلی صحنه بدی بود از طرفی هوا تاریک بود ،رنگ ماشین تیره بود ،در اتوبان روشنائی کم بود ودیگر این که ما شین روشن نمی شد که حد اقل از روشنائی چراغهای ماشین کمک بگیریم. در همان لحظه ماشینی ایستاد وراننده گفت من می توانم شما را تا پمپ بنزین ببرم ،برادرم باآن ماشین رفت ما ماندیم تنها،یک لحظه به مادرم نگاه کردم با یک وسیله سفید در حال علامت دادن به ماشین هاست، که در آن تاریکی به ما نزنن،یک لحظه به درون ماشین نگاه کردم دیدم دو فرزندم با چهره ای معصو مانه به من نگاه می کنند خیلی لحظه سختی بود چون احساس میکردم کاری از دستم بر نمی آید دلم خیلی گرفت ، گفتم ای کاش پدرم زنده بود وبه کمک مامی آمد چون احساس کردم تنها و بدون پناه هستم در آن لحظه یاد امام زمان افتادم گریه می کردم و امامم را صدا می کردم، ای امام زمان لطفی بکن به این کودکان که در ماشین هستند نکنه یک ماشین توی این تاریکی بزنه به ماشین ما،فکرش آزارم می داد، که همان لحظه یک پراید ایستاد دو نفر آقا پیاده شدند وخودشان بنزین داخل ماشین ریختن ورفتند، من در حال تعجب ونا باوری بودم و از طرفی هم خیلی خوشحال از این که ماشین دیگه روشن می شدمن هم ماشین را به یک قسمت که روشن تر بود ،بردم ومنتظر برادرم شدیم تا بیاید.برادرم با یک گالن ۴ لیتری بنزین برگشت ولی چون ما تا پمپ بنزین ِبنزین داشتیم از گالن استفاده نکردیم وبه پمپ بنزین رفتیم وبنزین زدیم وبه راه خود ادامه دادیم توی اتوبان نواب دیدیم یک ماشین ایستاده و راننده کمک می خواد ما هم در ترافیک نواب بودیم از راننده پرسیدیم چه شده؟ گفت بنزین تمام کرده همان لحظه مادرم گالن ۴ لیتری بنزین را به راننده داد توی نگاه راننده تعجب موج می زد اما من تعجب نکردم شاید اون راننده هم داشت از ائمه اطهار کمک می خواست که خدا ما را وسیله قرار داد. آن روز متوجه شدم پدرم در کنار ما نیست ،ولی ما تنها نیستیم چون پدری دلسوز مانند امام زمان داریم که ما را تنها نمی گذارد.تمام کارها واعمالی که ما انجام میدهیم به لطف خدا و ائمه اطهار است. اللهم عجل لولیک الفرج ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد یا درد و غم طی می شود یا شهریاری می رسد ای منتظر غمگین مشو قدری تحمل بیشتر گردی به پا شد در افق گویی سواری می رسد همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه،حس غریبی دارم… چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه... این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان ودلدادگان صیام تبریک وتهنیت عرض میکنم. بار خدایا! دو شب قدر را سپری کردم و قدرش ندانستم امشب در شب ۲۳ ماه مبارک امضا تقدیراتم را گذران روزگار در حکومت عدل و داد در مدینه فاضله که وعده الهی است را عاجزانه و با روی سیاه خواهانم. اللهم نرغب الیک فی دوله الکریمه خدایا! گفتم: خسته ام! گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله (زمر/۵۳) گفتم:هیچکس نمیدونه تو دلم چی میگذره! گفتی: إن الله یحول بین المرء و قلبه (انفال/۲۶) گفتم: هیچکس رو ندارم! گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید (ق/۱۶) گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی، اذکرکم (بقره/۱۵۲) در شب های قدر محتاج لطف و کرم توام و فرج مولایم را سرآمد دعایم قرار داده ام. عجل لولیک الفرج. اگه امشب سر سجاده سبز، دل مهربونت لرزید و قطره ای اشکی گوشه چشمای پاکت رو نمناک کردبه یاد ما هم دستی به آسمون بلند کن ،شاید خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش گوشه چشمی هم به ما بیندازه، امشب شب دعاست. التماس دعا
ادامه مطلب
این شرف را شهر قم با حضرت معصومه دارد
شهر ما سرمست گشته از شمیم عطر کویش
یک جهان عطر مصفا حضرت معصومه دارد
هر که شد مهمان به قم از فیض اولبریز گشته
این کرامتها به دلها حضرت معصومه دارد
من چه گویم از محبت ، از وفا ، از عشق بانو
یک بغل فیض معلا ، حضرت معصومه دارد
بی بی ما بس که دارد بر رفیقانش مروّت
مانده ام در کار این احسان و این فیض مکرر
عاشقی بی تاب و شیدا حضرت معصومه دارد
کاش می شد با جهانی گویم از گیرائی او
محفلی پر نور و والا حضرت معصومه دارد
در حریمش چون نباشد فاصله بین ضعیفان
صحنه ای پر شور و غوغا حضرت معصومه دارد
| Design By : Night Skin |

